|
کلبیان (Cynics) (فلسفه زندگی سگ گونه) (مهدی پدرام) یکی ازفلسفه های زیادی که از سقراط نشات گرفته است فلسفه کلبیون (Cynics) می باشد . موسس این مکتب آنتیستنس از شاگردان سقراط بود که در خصایل سقراط به قناعت ورزی او توجه بسیاری نشان داد. پیروان این مکتب را به دو دلیل کلبیان می نامند : دلیل اول محل تاسیس مدرسه آنها ست که سیناسارگس Cynosarges به معنای سگ سفید نامیده می شد . که در واقع ورزشگاهی در نزدیکی آتن بوده است. دلیل دوم هم مربوط به نوع زندگی پیروان این مکتب می باشد.
جغدی روی کنگرههای قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و رد پای آن را. و آدمهایی را میدید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبندند. جغد اما میدانست که سنگها ترک میخورند، ستونها فرو میریزند، درها میشکنند و دیوارها خراب میشوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابهلای خاکروبههای قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریاش میخواند؛ و فکر میکرد شاید پردههای ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
وقت نماز سحر است با دعای سحری ، آمده ابر به قربانگاه باران شکوفه زد گل شد وحریم سنگ شکست وفروزان شد ونسیم جا نمازی شد برای عشق آفتاب اذان گفت وزمین شنید ستون فقراتش خم شد برای نسیم وباران بر سنگ شکوفه هایش را ارزانی داشت وخدا از باد ونسیم وباران و زمین نزدیکتر شد ودریچه های صدا ناله شد از غربت ناگهان سرو برخاست بر قامت خویش تکبیر زد وخدا گفت جانم! نور عدسی بر فرش زمین افتاد کمر سرو خم شد به ارادت آنچانکه سر سرو بر سجده فتاده شد _از سنگینی باران وخدا گفت برخیز! و سرو خم بود و خدا گفت برخیز! وقت نماز سحراست و سرو سحری، با قامت خویش، افتاده به خاک سر بر سجاده عشق ،همراه نسیم سحری با حریم شکسته سنگ آنقدر شکوفه باران دید تا جانش برخواست وخودش خوابید سرو خوابید...
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
حکایت می کنند شخصی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. حضرت حق هم دعای او را مستجاب نمود. در عالم شهود او وارد اتاقی شد که گروهی از مردم در اطراف ظرف بزرگی از خوراگی ها نشسته بودند . همه گرسنه ، نا امید ، نگران و منتظر عذاب بودند . هرکدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ؛ غذا هم بر میداشتند ولی نمیتوانستند بخورند یعنی دسته قاشق ها بگونه ای بود که طول آنها از دست و بازوی آنان بزرگتر بود . بهرجهت موقعی که قاشق را به طرف دهان خود هدایت میکردند تمام خوراکیها به روی زمین سرازیر میشد . لحظات لحظاتی وحشتناک و در واقع عذابی درد ناک بود . در همین هنگام ندا آمد : اکنون بهشت را نظاره کن ... او را به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد نمودند . ظرف غذا ؛ قاشق ها ؛ خوراکی و.... همه مشابه اتاق اولی ! ولی همه شاد و با نشاط ، سیر وبدون دغدغه فکری ! آن مرد شاهد گفت : خدایا نمی فهمم ! چرا مردم اینجا شادند ولی اتاق دیگری اینقدر بدبخت هستند ؟ همه چیز که مشترک و یکسان است ؟ ندا آمد که در اینجا انسانها یاد گرفته اند یگدیگر را تغذیه کنند . در واقع به هندیگر کمک میکنند وهرکسی با قاشق خودش غذا در دهان دیگری میگذارد ! چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد و نگران رزق و روزی خود نیستند بیائیم در دهان یگدیگر غذا بگذاریم
پیش ما سوخته گان مسجد ومیخانه یکیست حرم و دیر یکیست ، سبحه و پیمانه یکیست این همه جنگ و جدل ،حاصل کوته نظریست گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
جلالالدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلالالدین رومی، جلالالدین بلخی، رومی، مولانا و مولوی (۶ ربیعالاول ۶۰۴، بلخ - ۵ جمادیالثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از زبدهترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران ایرانی به شمار میآید. نام او محمد و لقبش در دوران حیات خود «جلالالدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در قرنهای بعد (ظاهراً از قرن نهم) برای وی به کار رفته[نیازمند منبع] و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانستهاند. خانوادهٔ وی از خانوادههای محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفهٔ أول ابوبکر میرسد[نیازمند منبع] و پدرش هم از سوی مادر به قولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند «بدیعالزمان فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کردهاست.
گفت : " آنجا چشمة ی خورشیدهاست آسمانها روشن از نور و صفاست موج اقیانوس جوشان فضاست " من گفتم : " بالاتر کجاست ؟ " گفت : " بالاتر ،جهانی دیگر است عالمی کز عالم خاکی جداست پهن دشت آسمان بیانتهاست " باز من گفتم : " بالاتر کجاست ؟ " گفت : " بالاتر از آنجا راه نیست زان که آنجا بارگاه کبریاست آخرین معراج ما عرش خداست ! " باز من گفتم : " بالاتر کجاست ؟! " لحظهای در دیدگانم خیره شد گفت : " این اندیشهها ٬بس نارساست ! " گفتمش : از چشم شاعر نگاه کن تا نپنداری که گفتاری خطاست ٬ دورتر از چشمة ی خورشیدها برتر از این عالم بیانتها باز هم بالاتر از عرش خدا عرصة ی پرواز مرغ فکر ماست !!! فریدون مشیری |
بهمن بود سرد وشادو سوزناک وخدا گفت موجود شو ومن موجودشدم سالم و هوشیار وگریستم ازهجران.شاید انسان هنگام تولد ازمصائب ورنج این جایی شدن با خبراست وکم کم با بلوغ سلولها به نسیان میسپارد
Home
|