صبح سخن

کلبیان (Cynics)

(فلسفه زندگی سگ گونه)

(مهدی پدرام)

  یکی ازفلسفه های زیادی که از سقراط نشات گرفته است فلسفه کلبیون (Cynics) می باشد . موسس این مکتب آنتیستنس از شاگردان سقراط بود که در خصایل سقراط به قناعت ورزی او توجه بسیاری نشان داد. پیروان این مکتب را به دو دلیل کلبیان می نامند : دلیل اول محل تاسیس مدرسه آنها ست که سیناسارگس Cynosarges به معنای سگ سفید نامیده می شد . که در واقع ورزشگاهی در نزدیکی آتن بوده است.  دلیل دوم هم مربوط به نوع زندگی پیروان این مکتب می باشد.
     کلبیون معتقد به الزام وجود تقوا و فضیلتی برای رسیدن به خوشبختی بودند. آنها این فضیلت را دور از مواردی مانند قدرت سیاسی
, ثروت ,
موقعیت اجتماعی و یا رعایت قراردادهای اجتماعی می پنداشتند . به عقیده اینان زندگی خوب و درست زندگی مبتنی بر روال طبیعت و بی نیازی است . همسو با این نظر کلبیان توصیه به برگشت به زندگی طبیعی و دوری از قراردادها و ارزشهای اجتماعی و اجتناب از لذات می کردند . زندگی خود آنان نیز بدینگونه بود به طوریکه روشی ریاضت کشانه همراه بی اعتنایی به اجتماع و ارزشهای آن پیش گرفته بودند .
     به اعتقاد کلبیون در زندگی نباید نگران مرگ و تندرستی خود و بقیه بود و از بابت این امور نباید دلواپس و نگران شد . آنها در گفتار خود نیز زبانی نیش دار و گزنده داشتند , از همین رو امروزه در بعضی از زبانهای اوروپایی
cynic
به شخص طعنه گو و بدبین و بی توجه به سایرین اطلاق می شود .
      فضیلت و تقوای مورد نظر کلبیان به فراگیری خاصی نیاز نداشت  و کلا امور آموزش نظیر آموزش هندسه و موسیقی و ادبیات نزد آنان بی اهمیت بود . در فلسفه هم اهم توجه آنها به اخلاق می باشد .
     همانطور که در قبل گفته شد موسس این مکتب آنتیستنس و معرفترین چهره آن دیوجانس (دیوجنس) اهل سینوپ می باشد. از دیگر چهره
های این مکتب منیپوس و کرات می باشند . جالب است بدانیم که در میان کلبیون نام یک زن فیلسوف هم به نام هیپارچیا به چشم می خورد .

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌کنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن که می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن کس که می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت٢:۱٠ ‎ق.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

وقت نماز سحر است

با دعای سحری ، آمده ابر به قربانگاه

باران شکوفه زد گل شد

وحریم سنگ شکست وفروزان شد

ونسیم جا نمازی شد برای عشق

آفتاب اذان گفت وزمین شنید

ستون فقراتش خم شد برای نسیم

وباران بر سنگ شکوفه هایش را ارزانی داشت

وخدا از باد ونسیم وباران و زمین نزدیکتر شد

ودریچه های صدا ناله شد از غربت

ناگهان سرو برخاست بر قامت خویش

تکبیر زد وخدا گفت جانم!

نور عدسی بر فرش زمین افتاد

کمر سرو خم شد به ارادت

آنچانکه سر سرو بر سجده فتاده شد _از سنگینی باران

وخدا گفت برخیز!

و سرو خم بود   و خدا گفت برخیز!

وقت نماز سحراست

و سرو سحری، با قامت خویش، افتاده به خاک

سر بر سجاده عشق ،همراه نسیم سحری

با حریم شکسته سنگ آنقدر شکوفه باران دید تا جانش برخواست وخودش خوابید

سرو خوابید... 

+نوشته شده در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸ساعت۱:۳٥ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور

جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها

پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای

احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران

دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل

من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه

نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی

آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم

شمرد .

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ساعت٧:٤٤ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت۸:٠٩ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

حکایت می کنند شخصی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.

حضرت حق هم دعای او را مستجاب نمود.

در عالم شهود او وارد اتاقی شد که گروهی  از مردم در اطراف ظرف بزرگی از خوراگی ها نشسته بودند .

همه گرسنه ، نا امید ، نگران و منتظر عذاب بودند .

هرکدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ؛ غذا هم بر میداشتند ولی نمیتوانستند بخورند یعنی دسته قاشق ها بگونه ای بود که طول

 آنها از دست و بازوی آنان بزرگتر بود . بهرجهت موقعی که قاشق را به طرف دهان خود هدایت میکردند تمام خوراکیها به روی زمین سرازیر میشد .

لحظات لحظاتی وحشتناک  و در واقع عذابی درد ناک بود .

در همین هنگام ندا آمد :

اکنون بهشت را نظاره کن ... او را به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد نمودند .

ظرف غذا ؛ قاشق ها ؛ خوراکی  و.... همه مشابه اتاق اولی  ! ولی همه شاد و با نشاط  ، سیر وبدون دغدغه فکری  !

آن مرد شاهد گفت : خدایا نمی فهمم ! چرا مردم اینجا شادند ولی اتاق دیگری اینقدر بدبخت هستند ؟ همه چیز که مشترک و یکسان است ؟

ندا آمد که در اینجا انسانها یاد گرفته اند یگدیگر را تغذیه کنند . در واقع به هندیگر کمک میکنند وهرکسی با قاشق خودش غذا در

 دهان دیگری میگذارد ! چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد و نگران رزق و روزی خود نیستند

بیائیم در دهان یگدیگر غذا بگذاریم

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت٧:٠٥ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

پیش ما سوخته گان مسجد ومیخانه یکیست

حرم و دیر  یکیست ، سبحه و پیمانه یکیست

این همه جنگ و جدل ،حاصل کوته نظریست

گر  نظر  پاک  کنی   کعبه  و   بتخانه  یکیست

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت٥:۱٦ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

جلال‌الدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلال‌الدین رومی، جلال‌الدین بلخی، رومی، مولانا و مولوی (۶ ربیع‌الاول ۶۰۴، بلخ - ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه) از زبده‌ترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران ایرانی به شمار می‌آید. نام او محمد و لقبش در دوران حیات خود «جلال‌الدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن نهم) برای وی به کار رفته[نیازمند منبع] و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانسته‌اند. خانوادهٔ وی از خانواده‌های محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفهٔ أول ابوبکر می‌رسد[نیازمند منبع] و پدرش هم از سوی مادر به قولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود، هرچند «بدیع‌الزمان فروزانفر» از مولاناشناسان نامدار با ارائهٔ دلایل کافی این نظریه را رد کرده‌است.


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت٥:٠۱ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

گفت : " آنجا چشمة ی خورشیدهاست

آسمان‌ها روشن از نور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست "

من گفتم : " بالاتر کجاست ؟ "

 

گفت : " بالاتر ،جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت آسمان بی‌انتهاست "

باز من گفتم : " بالاتر کجاست ؟ "

 

گفت : " بالاتر از آنجا راه نیست

زان که آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست !  "

باز من گفتم : " بالاتر کجاست ؟! "

 

لحظه‌ای  در دیدگانم خیره شد

گفت : " این اندیشه‌ها ٬بس نارساست ! "

گفتمش : ‌از چشم شاعر نگاه کن

تا نپنداری که گفتاری خطاست ٬

دورتر از چشمة ی خورشیدها  

برتر از این عالم بی‌انتها  

باز هم بالاتر از عرش خدا  

   عرصة ی پرواز مرغ فکر ماست  !!!

 

 فریدون مشیری

+نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت٥:٤٠ ‎ق.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()

جنازه ایی را از کوچه ایی عبور میدادند ملای محله با پسرش ایستاده بودند

پسرش پرسیدکه در این تابوت چیست؟  گفت: آدم

گفت : کجایش میبرند؟

ملا جواب داد: جایی که نه خوردنی باشد و نه نوشیدنی نه نان و نه آب نه هیزم و نه آتش نه زر است و نه سیم نه بوریا است و نه گلیم

گفت: پدر جان درست بگو به خانهء ما میبرند...

+نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت٤:٢٠ ‎ب.ظتوسط ر.غلامی | نظرات ()